فصل زندگی

باز هم

 

این ترم هم تموم شد

کمتر از یک هفته دیگه اولین امتحان هست

در کل این ترم روی روال درس خوندم افتاده بودم

هفته اول فرجه ها سه چهار تا درس رو دوره کردم

از این هفته  دوباره فیل مون یاد هندوستون کرد و راحت بگم خر شد و ماکزیمم روزی یه دو ساعت اون هم به زور طرف درس و کتاب رفت.

این ترم واحد کم برداشتم تصمیم دارم ترم های اینده هم بیشترش نکنم

که چی تخته گاز کجا میخوای بری( به قول خودمون دولخت کردی کجا)

 

با این فرمول حفظ کردن همیشه مشکل داشتم

همیشه فرمول ها سر جلسه من رو همراهی میکردن (بد بخت ها خودشون می اومدن من که اون ها رو نمی اوردم)

اخه توی صنعت باید راه استفاده از فرمول رو بلد باشی حفظ کردن یا نکردن اون چه سودی داره.

این ترم اولین درس open book رو برداشتم

ترم اول بودیم شاد و خرم میگفتیم به به چه خوب دیگه ترس از مراقب رو سر جلسه نداری که مثل اوار روی سرت خراب بشه و کاسه کوزت رو بزنه به هم تقلبی که سهله کتاب رو بزن زیر بغلت و برو سر جلسه

ولی این ترم دیدم که نه بابا از این خبر ها نیست

واسه میان ترم 2 سوال بود و وقت رو از 11:30 گذاشتن تا 3:45  اکثر بچه ها تا اخر وقت در خدمت برگه امتحان بودن.

.

.

.

.

.

.

ای بابا به قول گفتنی خدا کنه سرت سلامت باشه .

فعلا که سرنشین قاصدک سرنوشتیم تا ببینیم.

 توی این مدت بهم ثابت شده که هیچ چیزی از ذهن ادم پاک نمیشه

فقط خودمون رو گول میزنیم و به خودمون این قدر دروغ میگیم که هه J فراموش کردم با کلی ذوق و شوق.

خدا میگه زیان کار ترین مردم اون هایی هستن که به خودشون دروغ میگن.

والا اخر بی معرفتی هست که ادم به خودش دروغ بگه

بابا خودتی سر خودت هم میخوای شیره بمالی

.

.

.

.

.

راستی یه واقعه ناراحت کننده دیگم هم اتفاق افتاد

همین بی احترامی به محرم و عاشورا منظورمه

با این ارازل و اوباش یه موقع هایی سر و کارم می افته

به جان خودم بینشون یه احترام غیر قابل تصور به محرم وجود داره که من واقعا خوشم می اومد

از اون خلاف کار گرفته تا اون مشروب فروش به حرمت محرم یه ماه دندون روی جیگر مزارن و دست از پا خطا نمیکنن.

این دو نفر اعدامی که این همه سر و صدا به پا کرد عمده اعتراضشون این بود که ما رو اخر دار میزنید که بزارین بعد محرم

که تقریبا از ماجرا همه خبر دار شدن

.

.

.

خدایا شکر که به خاطر تمام داده ها و نداده ها

 

پ.ن:

یه چیز اون طرف تر از داغونم

فرای تصور

مادر هم که توی دود تکه میپرونه

ای بابا

امشب مخصوص شال و کلاه کردم برم خراکی بخرم

ماشالله کت های زمستونی جیب هم که کم ندارن هرچی این جیب رو بگرد اون جیب رو بگرد نه خبری از مایه نیست که نیست

 هیچی مثل این فلک زده ها ابروم رفت و اومدم خونه

پول داخل جیب پیراهنم بود

خرف شدیم رفت

 

درس که دیگه کلا تخته شده

گرفتاری هم بد دردیه

والا 

 

نویسنده : مجتبی : ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

new day

چقدر زود میگزره

همین دیروز بود که در تاب و تب کار کردن با تراکتور بودم

احساس خوبی بود از این که اولین هدیه ای رو که می خوام برای یه نفر بدم از پول خودم باشه

یعنی برام مهم بود که خودم از درامد خودم خرج کرده باشم

هه

یادش بخیر

یک سال گذشت .

چقدر زود

365 روز اوووووووووووووووووووووووو

دومی هم واسه خودش ماجرایی داشت.

اومد تا در خونه اونی که قرار بود مال اون باشه

ولی الان توی یه نقطه دیگه از زمین داره تیک توک میکنه

برگشت کرمان رفتم مراسم جشن فارق التحصیلی خواهر دوستم

جعبه رو داخل ماشین دید و فکر کردن واسه اونه

شد مال اون

ضایع ترین رو در واستی که گیر کردم همین بود

ای بابا به قول گفتنی خدا کنه سرت سالامت باشه بقیه کشک

به عبارت دیگه:

ها بله

 

چقدر چراغ های کوچیک توی شب از پشت عینکی که بخار چای روشون نشسته خشکل میشه

یه حاله نور

اصولا من ادمی که زود بی خیال شه نیستم

منظورم فراموش کردن یه موضوع

ولی مخفی کردن چیزی که ناراحتم میکنه رو خیلی خیلی خوب بلدم

ادمی هم نیستم که زود با یه نفر خودمونی شم و پسر خاله شم

هه

پسر خاله

ساده ایییییییییییییییییی

ولی هنوز خیلی موضوع ها برام ابهت سوالشون رو حفظ کردن و کماکان جوابشون مبهم هست

شاید یه روز ازت بپرسم

شاید........

اون تدریجه رو که ازش گفته بودم داره عذابم میده

مقاومت در برابرش داره مشکل میشه

اگه همین جور پیش بره فکر نکنم تا اخر سال بیشتر بتونم دووم بیارم

خدایی راست میگن همیشه اولی یه چیز دیگه هست

 

خیلی از مواقع یه موردهای خیلی جزئی ادم رو از انجام یه کار منصرف میکنه

گاهی اوقات هم ادم رو مصمم تر میکنه

چیزهایی مثل رنگ یه لباس

پلاک یه ماشین

قیافه یه درخت

تماس یه نفر

ثانیه شمار چراغ راهنمایی و رانندگی

مشاهده یه تصادف

تصادف!

از موقع رانندگیم تا حالا خدا رو شکر یه بار تصادف کردم

با یه موتور سیکلت سر چهارراه

وقتی به موتور زدم توی یه لحظه مثل اینکه سرعت گذشت زمان کم شد

موتور سوار چهار دست و پاش توی هوا باز بود حیرت زده زل زده بود به چشمام

هیچ وقت این صحنه از ذهنم پاک نمیشه خیلی با حال بود

بنده خدا هیچیش نشد فقط موتورش به فنا رفت موتور که چه عرض کنم اهن پاره

 

 

به یه نتیچه رسیدم که فکر کنم شما هم با من موافق باشید:

اگه ادم خوبی باشی ودر کل ادم مهربونی باشی وکمتر دلی رو برنجونی وقتی یه خرده حالا به هر دلیلی (عصبانیت- بی حوصلگی-غیر عمد یا هر چیز دیگه...) یه کار بد انجام بدی اطرافیان بشدت بهشون بر میخوره و میتوپن بهت و در کل چهره خوبی از تو متصور نمیشن

حالا بلعکس اگه ادم بد عنقی باشی و در کل توی حال و هوای مزخرفی سیر کنی یه کار خوب خیلی کوچیک تاثیر خیلی بزرگی در اطرافیان میزاره

 

نتیجه غیر اخلاقی:

همیشه توی حال و هوای مزخرفی حال کنیم تا با کوچکترین محبت بشیم گل سر سبد

فقط یادمون باشه این محبته رو چند هفته ای چند ماهی یه بار بروز بدیم که تاثیرش صد چندان بشه

 

راستی.!

روح سوار رو دیدم

 جالب بود.

 

اهنگ های ناصر عبداللهی رو خیلی دوست داشم عمدتا مفهوم داشت و از این دامبلی دامبو ها نبود این قدر گوش دادم که همه رو حفظ شدم

اهنگ ها محسن نامجو هم بیشترشون به دلم میشینه

طرز خوندش خوشم میاد

این رو هم محسن نامجو خونده:

 

اتش در دل فکن

بر پا کن صد شرر

سوزان کوبان شکن

بر کش جامی دگر

زین شام و زین پگاه

جانی دیوانه   خواه

با من         بیگانه ای

خویشم خوان و خموش

زهرش در خون من

بادا هم ار نو

در سکوتی ماتم افزا

من کناری و مرغ شیدا

با من دل خسته گوید

از چه بنشسته ای تو تنها

عشق یاری در دل دارم

میدهد هر دم ازارم

شکوه ها تا بر دل دارم

میگریزم از رسوایی

میستیزم با تنهایی

جام نوشین بر لب دارم

مرغ شیدا بیا بیا

شاهد ناله ی حزینم شو

با نوایی به روز و شب

هم صدای دل غمینم شو

ای صبا گر شنیده ای

راز قلب شکسته ام امشب

با پیامی به او رسان

رهگزار دل حزیینم شو

لحظه ای اسمان تو بنگر

چهره ارغوانیم

با غم عشق او خزان شد

نو بهار جوانی ام

 

لحظه ای اسمان تو بنگر

چهره ارغوانیم

با غم عشق او خزان شد

نو بهار جوانی ام

 

 

 

گفتا منم ترنجم

که اندر جهان نگنجم

گفتم به از ترنجی

لیکن به دست نایی

گفتا تو از کجایی

کین اشفته مینمایی

گفتم منم غریبی

از شهر اشنایی

گفتا سر چه داری

کز سر خبر نداری

گفتم بر استانت دارم سر گدایی

گفتا به دل ربایی

مارا چگونه بینی

گفتم چو خرمنی گل

در بزم دل ربایی

گفتم که بوی زلفت

گمراه عالمم کرد

گفتا گر بدانی هم او لعل براید

گفتم که نوش لعلت

ما را به ارزو کشت

گفتا تو بندگی کن

کو بنده پرور اید

 

 

 

-هنوز که هنوزه وقتی به رفتارت فکر میکنم درکت نمیکنم

واقعا نمیفهمم

اون وقت فکر میکردم که میفهممت اما مثل این که اشتباه میکردم

اینجا به اون جور رفتار میگن با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن

شاید یه روز

روزی که دیگه این موضوعات مطرح نیست از خودت بپرسم

 

 

 

این چند روز خیلی با خوودم کلنجار رفتم

شاید از چشم یه شخص ثالث یه موضوع خیلی پیش پا افتاده و این همه قابل تعمل نباشه ولی برای من مهم بود

میدونم که میدونی از چی میگم

این روز ها فقط یه روزش دارای اهمیت بود

برای تو هم بود

به هر حال

صد سال دیگه هم  از همین روز ها

با ارزوی این که همیشه شاد باشی

 

نویسنده : مجتبی : ٩:٠٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

...

از جمعه این سرما خردگی گریبانمون رو همچین گرفت که تا امروز داغون بودم

تمام تنم احساس کوفتگی داشت.

ای کاش فقط درد سرما بود گردن هم کم نگذاشت و چند روز اول پاش رو کرده بود توی یه کفش که نمیچرخم که نمیچرخم

حالا با کلی خواهش و تمنا راضی شد

دردش افتضاح بود

چند تا بالشت عوض کردم تا با یکیشون سازم اومد

اگه خدا راضی بشه دارم خوب میشم

 

 

قربان اب و هوای این جا هم برم که سر صبح جرات نمیکنی بدون کاپشن پات رو از در بیرون بزاری و دم ظهربا تک پیراهن احساس گرما میکنی.

 

 

 

حدود یک ماهی میشد که موتور سواری نکرده بودم ولی امروز سوار شدم

مثل این ادم هایی که تا به حال سوار نشدن این قدر ذوق زده شدم خیلی خیلی حال داد

 جمعه حتما میرم پیست یه کوچولو مسابقه میدم

 

 

میگن جزء جزء کارهای این دنیا بر اساس قانونه و واسه خودش نظم و ترتیب داره

قانونی که عرفا اون رو با نام قانون هستی بیان میکنن

میگن توی این دنیا هیچ عملی وجود نخواهد داشت که بدون پاسخ رها بشه

بارز ترین نوعش رو همین قانون عمل و عکس العمل نیوتن معرفی میکنن

اجسام و نیرو هم داخل همین هستی قرار دارن

اون ها اعمال و رفتار های ما ادم ها رو هم داخل حیطه همین قانون میدونن و میگن که حتما جوابی در همین دنیا به اعمال ما خواهد داده شد

راستش من هم به این گفته اعتقاد دارم

خیلی از اوقات زندگی ادم هایی رو میبینم که واقعا تاسف میخورم

ولی وقتی یه خرده باهاشون دم خور میشی و توی رفتارهای اون ها دقیق میشی میبینی یه جاهایی رفتار هایی در مقابل افراد دیگه انجام میدن که واقعا ادم رو شرمنده میکنه

وقتی به اون رفتار اعتراض میکنی به هیچ عنوان این اعتراض رو قبول نمیکنن وسفت و سخت سر درست بودن کارشون پا فشاری میکنن.

بارزترین کاری که اغلب این قبیل ادم ها انجام میدن تمسخره

تمسخری که من فکر میکنم میخوان کم بودهای شخصیتی خودشون رو پشتش پنهان کنن.

هواسمون باشه که هیچ وقت در حق کسی ظلم نکنیم که اگه طرفمون کاری نکنه هستی دست به کار میشه و دمار از روزگارمون در میاره.

حکایته که یه روز یکی از این درویش مسلک های شیراز داشته داخل کوچه اروم برای خودش میرفته که امیر اون زمان با اسبش از اون کوچه رد میشه و حالا به هر دلیل از قیافش خوشش نیومده یا هر چیز دیگه شروع میکنه اون رو زدن درویش هم صداش در نمیاد و میره خنقاه خودشون وقتی پیرشون ازش دلیل خونی و مالی بودنش رو میپرسه واز جریان با خبر میشه از درویش میپرسه که تو در مقابل اون چه کردی درویش هم میگه حتی نا سزا هم نگفتم

پیر از اون میخواد تا دیر نشده و هستی دست به کار نشده بره و یه ناسزایی یا حداقل ازاری به اون امیر برسونه وقتی به دنبال امیر میره امیر رو در حالی میبینه که ثم اسبش داخل یه چاله گیر کرده و با سر فرش خیابون شده

 

خدایا همیشه ممنونت بودم باز هم ممنوتم

یه چیز دیگه خدا همیشه هوای ما ادم ها رو داشته باش

 

 

نویسنده : مجتبی : ٢:۳٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

خاله دختر

مشاهده یادداشت خصوصی

نویسنده : مجتبی : ٦:۱٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

 

این چند ماهه مخم گریپاژ کرده

 

یعنی برای خودش حال میکنه به هیچ کس و هیچ چیز نمیخواد خودش رو نزدیک کنه. اصلا  توی این دنیا هیچ چیز وجود نداره که احساس تعلق به اون رو داشته باشه. هیچ کار مفیدی  هم ازش سر نمیزنه یه جورایی بی بخار شده

 

این خیلی بده که ساکن باشه . بی فایده باشه

 

 

رمضان هم تمام شد . رفت تا سی صد و چند روز دیگه .

نگرانم

 نگرانم که امسال فقط گرسنگیش نصیبم شده باشه

میدونم که همین مونده

 

پسته چینی هم شروع شده ولی اصلا اون شور و شعف هر ساله خبری نیست.

صبح وقتی خورشید داره بالا میاد میری کارگر ها رو میاری و یه سری کار انجام میدی .موقع پایین رفتنش هم اون ها رو بر میگردونی خونشون و تا چند ساعت بعد کار میکنی . بعد بی هوش میشی دوباره فردا...

همین

 

داداش هم دیگه داره کم کم اهنگ رفتن رو میزنه.

اخی تنها میشه  من هم تنها میشم

 

فقط میشه خدا رو شکر کرد

خدایا شکرت

 

نویسنده : مجتبی : ۳:٠٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم